
یه ذره از اتفاقات این مدت بگم
اول اینکه دانشجو شدم . همین شهر خودمون . همین بغل
خیلی باحاله مث مدرسه میمونه صبح داداشم منو میرسونه دانشگاه . مامانم برام غذا درست میکنه (غذای دانشگاه به شدت بی کیفیته هر بار خوردم مریض شدم ) . همه چی راحت و اماده است ولی خب سطح استقلال و ازادی کمه . یه کم از دوران مدرسه دست و بالم باز تره ولی در مجموع ازادی زیادی وجود نداره .
درس ها رو دوست دارم خیلی هم دوست دارم مخصوصا ریاضی و فیزیک رو . همینطور استاد ها شو خیلی دوست دارم
از عجایب دانشگاه مون همین بس که فیزیک 1 وفیزیک 2 رو همزمان تو یه ترم اونم ترم یک کرده تو پاچه مون
بابا میگه ولی تو همیشه دنبال همین ریاضی و این داستان ها بودی :)))
برا 500 امین بار ازش هیچ خبری ندارم خاک تو سرش دقیقا یک ماهه که رفته گور شو گم کرده
حالا بازم چیزی یادم اومد مینویسم حتما ...

RSS
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی