حس میکنم محبت های زیاد بابا مامانم بهم باعث دشمنی خواهر هام میشه :) یکمم نگران آینده ام آینده ای که دلم نمیخواد بهش فکر کنم ولی اگه یه روز نباشن ، من خیلی تنها میشم چون رفتار در زمان حاضر بابا و مامان یه جوریه که اونا فکر میکنن من دارم بهشون ظلم میکنم .درحالی که من نقشی ندارم ، و من مقصر نیستم .
اونا هم یکم زیاده خواهن ، چرا باید یه خواهر متاهل انتظار داشته باشه پولی که خرج من میشه الان خرج اونم بشه ، حتی اون یکی مجرده خودش حقوق خوب داره و بازم نیاز نیست انقد که من پول میگیرم اونم بگیره خب به
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی

اومدم بگم که روز های خوبی رو سپری میکنم ، دانشجوی ارشد دانشگاه صنعتی اصفهان شدم *-*
همه چی اینجا متفاوته ، زندگی خوابگاهی چالش های خودشو داره ، دانشگاه به غایت بزرگه گام شمار گوشیم ۴ روز اول روزی ۱۱ هزار گام ثبت میکرد ، حس خوبی داره که پول نمیدم سطح سواد و کلاس استاد ها واقعا متفاوته
حالا یه روز که فرصت داشتم میام داستان قبولی مو مینویسم :)
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
تلاش کردم کارشناسی مو زود تموم کنم تا بتونم وقت خالی کنم برا ارشد خوندن . کارشناسی رو 6 ترمه تموم کردم . ترم 5 بودم خواهرم گفت ارشد ثبت نام کن گفتم نه بابا من که قبول نمیشم چون استادم میگفت باید یک سال درس بخونی براش تا بتونی دولتی قبول شی و این تو مخ من فرو رفته بود . خواهرم اصرار کرد که ثبت نام کن نترس شبیه کارشناسی نیست من ثبت نام کردم و 2 اسفند 403 رفتم کنکور دادم هیشکی به جز خواهرم و بابام و مامانم نمیدونستن . رفتم سر جلسه و هرچی که بلد بودم زدم چون هنوز در حال خوندن درس ها بودم و معدلمم با
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
یه ذره از اتفاقات این مدت بگماول اینکه دانشجو شدم . همین شهر خودمون . همین بغلخیلی باحاله مث مدرسه میمونه صبح داداشم منو میرسونه دانشگاه . مامانم برام غذا درست میکنه (غذای دانشگاه به شدت بی کیفیته هر بار خوردم مریض شدم ) . همه چی راحت و اماده است ولی خب سطح استقلال و ازادی کمه . یه کم از دوران مدرسه دست و بالم باز تره ولی در مجموع ازادی زیادی وجود نداره . درس ها رو دوست دارم خیلی هم دوست دارم مخصوصا ریاضی و فیزیک رو . همینطور استاد ها شو خیلی دوست دارماز عجایب دانشگاه مون همین بس که فیزیک 1 وفیز
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
اگه ۲ روز دیگه نیومده بودم میشد ۱ سال که چیزی ننوشتم ... ولی اومدم و بالاخره دلم هوای نوشتن کرد .البته که ماهی یه بار سر میزدم به وبلاگ های مورد علاقه م و از دور میدیدم که حال شون خوبه . اما اینجا دلم نمیخواست چیزی بنویسم .دو روز دیگه امتحانات ترم ۳ شروع میشه، ۲۴ واحد درس برداشتم و دارم هلاک میشم . به انرژی مثبت نیاز دارم برا عبور از این مهلکه.از دوست هام بگم تو یک سال گذشته آدم های جدید زیادی رو شناختم . دوستی هایی رو شروع کردم دوستی هایی رو تموم کردم ۳ تا از دوست های مجازی مو دیدم . یه دوست خ
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
اینجا رو واقعا دوست دارم و دامبراش تنگمیشه سلام رسیدیم به ثبت سر خط خبر های ۱ سال گذشته نمیدونم اول خوب هارو بگم یا بد ها رو بزار به ترتیب پیش برم اول بهمن رفتم آزمایشگاه و مقاله نویسی و تحقیقات رو استارت زدیم تا الان ک من دارم اینا مینویسم هیچ اتفاقی نیوفتاده و به سرانجام نرسیده . رل زدم ۶ ماه از ۱ سال گذشته رو تو یه رابطه ی به نسبت خوبی بودم یه بار از تهران اومد اصفهان همدیگه رو دیدیم ولی خب کات کردیم ، ۴ آبان کات کرديم و این کات ناگهانی به درس هام لطمه زد و اذیت شدم یک ماهی دکتر نوربخش عزی
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
حس میکنم محبت های زیاد بابا مامانم بهم باعث دشمنی خواهر هام میشه :) یکمم نگران آینده ام آینده ای که دلم نمیخواد بهش فکر کنم ولی اگه یه روز نباشن ، من خیلی تنها میشم چون رفتار امروز بابا و مامان یه جوریه که اونا فکر میکنن من دارم بهشون ظلم میکنم .درحالی که من نقشی ندارم ، و من مقصر نیستم .اونا هم یکم زیاده خواهن ، چرا باید یه خواهر متاهل انتظار داشته باشه پولی که خرج من میشه الان خرج اونم بشه ، حتی اون یکی مجرده خودش حقوق خوب داره و بازم نیاز نیست انقد که من پول میگیرم اونم بگیره خب به بابا فشا
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی
سلامممممممممممممممممممم
بعد از ماه ها سلاممممممممممم
واقعا دلم برا نوشتن اینجا تنگ شده بود . خیلی روزه که هر روز میام بلاگفا سر میزنم ولی دست و دلم به نوشتن نمیرفت
تا الان سیستم جلوم بود و سر کلاس فیزیولوژی بودم بچه ها داشتن ارائه میدادن حوصله م سر رفت گفتم بیام یکم خط خطی کنم
دلم برا تک تک تون تنگ شده . قطعا دیگه کسی اینجا رو نمیخونه ولی من به یاد تک تک تون هستم ...
برچسب:
نویسنده: رضا یوسفی